خدا وصیت منو گوش بده ناممو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم تموم تار و پودمو
یک وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خدا یک وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو
کسی نیاد تو زندیگیش بشینه زیر سایشو
بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونمون
خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون
فردا قراره منو تو از هم دیگه جدا بشیم
فردا قراره همدم گریه ی بی صدا بشیم

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هرکی تورو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم

بابا آب داد یه دروغه،کسی اون آب نخورده
بابا پول نون آب دیگه دود کرده و مرده
مادرم قصه نمی گه،خواهرم شب سر کاره
اما تو کتاب مشقم،دوباره حرف سواره
اگه اومدین سراغم،آخره کلاس شهرم
زیر خط احتیاجم،توی اقیانوس زهرم

(روزنامه صبح وقت صبحونه،خیلی لازمه،توی هر خونه)
تیتر درشت روزنامه اینه
دیوید بکهام یه ساعت خریده که روش پره الماس نگینه
با فونت قرمز زیرش نوشته
هر کسی لامبورگینی سوارشه دنیا واسه اون مثل بهشته
پای صبحونه وقتی می شینی
حس کن نشستی تو لامبورگینی

محله ی ما آخر دنیاست
خوش بختی این جا شکل یه رویاس
مردای محله دارن آب می شن روی زرورق
جوونا دارن له می شن پای بساط عرق
زنای محل تو رویاشون یه النگو دارن
دخترا همه امیرارسلان آرزو دارن

از توی ویلای شمرون نمی شه
صدای گریه توی شوش شنید
از نوک یه بر نیمشه سقفای
چپرای جاده خاوران دید
اما از جنوب شهر دیده می شن
برجایی که مثل قارچ قد کشیدن
بچه های گشنه خوش بختی ر از
پشت ویترین مغازه ها دیدن

وقتی که جا می گیری تو یه سرنگ
وقتی که خون رگات میفروشی
وقتی مجبوری که از پشت شیشه
با خودت حرف بزنی با یه گوشی
دیگه فرقی نداره مهر سجلد تو چیه
دیگه فرقی نداره عکس رو اسکناس کیه

به دل خود نمی توانم بگویم نشکن،اما به او یاد داده ام وقتی که شکست
لبه ی تیزش را در دست کسی که او را شکسته است فرو نکند

زمانی که به دنیا آمدم در گوشم اذان گفتند و زمانی که میمرم برایم نماز
می خوانند،آری زندگی فاصله اذان تا نماز است

در دنیایی که همه محکوم به زندگی کردن هستیم مسخره است که یکدیگر را محکوم کنیم

برقص ای من غریب!در این ضیافت فریب
گل ترانه را ببین،شکفته بر تن صلیب
برقص ای تمام من!به دار انتحار تن
از انقراض این صدا به آینه پلی بزن
برقص بر سریر خون،بر این جراحت جنون
حقیقت ستاره را بگو به سایه ی ذبون
